 پنجشنبه 3 تیر1389
...: کــتــاب کــوچــه :...
بارکالله پَسَم، بارکالله پیشم!
یک علیقلی خان تعلیمی بود که او را به عنوان پادو و خانهشاگرد از ده به شهر میآورند و وقتی او را به حمام میفرستند و تمیز میشود آقای خانه به او نظر عنایت پیدا میکند و برای هر بار خلوت چیزی به او کرم میکند. پسر پولها را در کوزهئی که کف اتاقش دفن کرده بود جمع میکند تا کم کم به ریش میرسد و همین جریان میان او و خاتون برقرار میشود و پولهای او را هم در کوزهئی دیگر پسانداز میکند تا روزی که پس از چند سال هوای آبادی و کس و کارش به سرش میزند و به سر کوزهها میرود و آنها را لبالب از سکههای طلا و نقره میبیند وسط پولها شروع به غلتیدن و بشکن زدن میکند. به طرف کوزهی اولی که میغلتد میگوید «بارکالله پسم!» و به طرف کوزهی دومی که میغلتد میگوید «بارکالله پیشم!» و با آنها آب و ملک میخرد و صاحب سرمایه میشود. سبب این که به او تعلیمی لقب داده بودند آن بود که همیشه عصائی مجوف همراه داشت که داخلش مقداری سکه حمل میکرد، چه از قدیم شنیده بود که عزت و حرمت آدم به پولش است اگرچه توی گور باشد؛ و برعکس، لولهنگدار هم برای آدم بیپول آفتابهی سوراخ آب میکند!
|| مدخل را در تعریض به کسی میآورند که از چنان راهی به جاه و رفاه رسیده باشد.
...: فـــرهـــنگ ســخــن :...
شیبیدن šib-id-an (مصـ. لـ.، بمـ.: شیب٢) (قد.) آشفته شدن؛ پریشان شدن: دل دیوانه بشیبد هر ماه/ چون نظر سوی هلالش برسد. (خاقانی ٥٩٨) ã ز خواری و رنجی کهت آمد، مشیب / که گیتی چنین است بالا و شیب. (اسدی١ ٤٢٣)
...: فــرهــنــگ فـــارســی عــامــیـانه :...
دو به دست کسی افتادن. فرصت مناسب به دست کسی آمدن (معمولاً برای کار ناروا)، بهانه گیر کسی آمدن، فرصت یافتن: «داشها و لاتها ... دو به دستشان افتاده [بود و ] برای داش آکل لُغُز میخواندند.» (سه قطره، ٥٢) «همهی بدبختیها به کنار، دو به دست آشیخ افتاده میخواهد گوش من زن بیچاره را ببُرد.» (زنده به گور، ٩٠) «در آن میان، ننهحسن دو به دستش افتاده بود ... با لبخند گردنش را کج گرفته نشسته بود، دنبک میزد و هرچه در چنتهاش بود میخواند.» (همان کتاب، ٨٠)
...: فــرهــنـگ لــــغـــات عـــامـیـانـه :...
لغز خواندن: کرکری خواندن، کراوغلی خواندن، پشت سر (یا روبروی) کسی بالای منبر رفتن و از او بد گفتن.
...: فــــرهــنــگ کــنــایــات سخن :...
خواب به خواب رفتن بدون عذاب جان کندن و در حالت خواب مردن: جان کندن ... هرچه سخت بوده باشد، تریاک میخوابانّد و هیچ حس نخواهم کرد. خواب به خواب میروم و نمیتوانم از جایم تکان بخورم. (هدایت٤ ٣٠)
خواب به خواب بردن کسی را با آسودگی و بدون عذاب جان کندن میراندن: [این دارو] ... خواب به خواب میبَرد، آن هم با کیف. (هدایت٩ ٤٢)
...: فــرهــنـگ امـــثـــال ســخــن :...
کون کج و کمرچین، سر کچل و عرقچین!
هنگامی میگویند که امور با هم تناسب نداشته باشند.
.: فرهنگ ضربالمثلهای فارسی و معادل انگلیسی آنها :.
شغال بیشهی مازندران را / نگیرد جز سگ مازندرانی: Set a thief to catch a thief
...: فـــرهــنـگ لــغــات و تــرکــیـبـات شـــاهنامه :...
شاگرد. در اصل به معنی خادم است و به معنی تلمیذ مجازاً شهرت یافته و ظاهراً لفظ شاگرد در اصل شاهگرد بود زیرا که خادمان گرداگرد شاه و مخدوم خود استاده شده مترصد صدور فرمان و خدمت باشند. به همین جهت خدمتکاران را به عربی خواشی گویند (غیاث اللغات). ندانی که آرش ورا بنده بود / به فرمان و رایش سرافکنده بود. دگر همچو کیخسرو کینهجوی / که چون رستمی بود شاگرد اوی. همآئین شاهانش نگذاشتی/یکی چشم بر تخت نگماشتی.
...: غلط ننویسیم :...
برای همیشه از زمانی که، در حدود نیم قرن پیش، ترکیب برای همیشه بر اثر گرتهبرداری از اصطلاح pour toujours فرانسوی و for ever انگلیسی نخست در ترجمهها و سپس در نوشتهها و سرانجام در گفتار روزمرهی مردم وارد شد تقریباً همهی فضلا در برابر آن جبهه گرفته و کوشیدهاند تا آن را از زبان فارسی بیرون برانند، ولی کوششهای ایشان بینتیجه مانده است. دلیل آن هم معلوم است: مفهوم برای همیشه را با کلمه یا اصطلاح دیگری نمیتوان بیان کرد. عدهای میگویند که در این ترکیب، برای زاید است و همیشه به تنهایی کافی است. ولی بدیهی است که مثلاً به جای «برای همیشه رفت» یا «برای همیشه خداحافظی کرد» نمیتوان گفت: «همیشه رفت» یا «همیشه خداحافظی کرد». عدهای دیگر پیشنهاد میکنند که به جای آن تا ابد یا مادام العمر گفته شود. ولی این دو اصطلاح در همهی موارد نمیتوانند مفهوم برای همیشه را بیان کنند.
چارهی دیگر این است که برای بیان این مفهوم از یک جملهی پیرو استفاده شود. مثلاً یکی از فضلا عبارتی را که ترجمهی عادیش این است: «با این شکست، فرمانروایی آتن بر دریاها بر ای همیشه از میان رفت.» این طور ترجمه کرده است: «با این شکست، فرمانروایی آتن بر دریاها به طوری از میان رفت که دیگر هرگز بازنگشت.» (امیل بریه، تاریخ فلسفه، ترجمهی علیمراد داودی، ج١، تهران، ١٣٥٢، ص ١٢٥). یعنی به جای عبارت کوتاه برای همیشه یک جملهی نسبتاً طولانی (به طوری ... که دیگر هرگز برنگشت) آورده شده است.
آیا بهتر نیست که از این کوششهای بیحاصل دست بازداریم و اصطلاح برای همیشه را که در زبان نوشتار و گفتار امروزهی فارسی کاملاً جا افتاده است بپذیریم؟
| شماره: 76 | بابی گورو |
|